زنى معمولى ...



نخواه دنیا را هم قد آرزوهایی کند که عمرشان قدر شبی ست و بس ... او برای رفتن، برای رسیدن به کم نه که به زیاد قانع ست ... برای بودن و ماندن بهانه ها دارد و برای رفتن ... برای رفتن ... حیف ... او دیوانه ترین دختری بود که می شناختم ... بی اغراق ... پر از هیجان و ایده ... پر از عشق و حرف ... پر از صبر ... پر از هر چیزی که الهام می داد و شعر می شد ... حالا میان نور و غبار و آینه شکل زنی ست که شبیه گذشته نیست ... زنی معمولی که ناخواسته روزه ی سکوت گرفته با اینکه دیگر صبور نیست ... زنی معمولی که روزمرگی جهانش را به زانو در آورده و آرزوهایش آرزوهای بر باد رفته شده ... زنی معمولی که کلمات را قورت داده هر چند که چیزی میان روشنی چشمانش می لغزد ... زنی معمولی که سرنوشت جهانش را، قدر آرزوهای یک شبه پوچ کرد ... زنی معمولی ...


سی و یک مرداد نود و پنج



آیا این مطلب مفید بود ؟

منبع این نوشته : منبع
ارسال دیدگاه

CAPTCHA Image

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا همه ی جاهای خالی را برای ثبت دیدگاه پر کنید.
  • توجه کنید ایمیل با www شروع نمیشود.
هنوز دیدگاهی برای این نوشته ثبت نشده است.